بعنوان انسانی که قلم، از ابتدایی ترین و شیرین ترین نعمت های الهی بود که شناخت، سلام بر قلم!عشق به نوشتن، آری! همان حس غرور و رهایی دلچسبی که با سیاه کردن کاغذ دچارش میشوی، از همان سنینِ کمِ کندوکاو در جهان پیرامون من شکل گرفت. و شد اولین و شاید تا به امروز حقیقی ترین استعدادی که از خود کشف کرده ام! که افسوس! کاشف بودم و مربّی نه! حس میکنم هنوز آنگونه که باید در قلم و جهانِ سحرآمیزش نیامیختهام! و این سالهای اخیر برزخی! چه جدایی پوچِ مصیبتباری بود از این سنگِ صبورِ بی همتایم. چونان پروردگار که سهمگین ترین عذاب و عقابش، تحریم لذت عشقبازی عابدانهست، قهرِ قلم جان میکاهد از هر خُرده قلمبهدستِ شیفتهای! آه که این قهرِ قلم چه گران آمد بر جان و فکرم...چه روز و شبهایی بر من گذشت، سر بر بالین نم زده نهادم و بارها سطر به سطر سفید مغزم را خط خطی کردم! پاک کردم و با ارتش کمتوان اما جسور قافیههایم به جنگ با غزل آمدم! خط زدم و دلگویهها را با خدا و پدر و معشوقهای دوزاری مرور کردم! به مرز جنون و سرسام رسیدم اما دست به قلم نبردم...چه دفترها، چه مثنویها و چه دیوانها به باد دادم از قهر قلم در غم آن روزها! که غمهایم عقیم بودند از زایش کلمه! چون اشکهایی که خشکیدند و نخواستند رونق مرکبم باشند...گویی که قلم، برای دستهای لرزان و بیعزت آن روزهای من، بیش از حد سنگین بود و جان گلایهمند و زبان کفرآلودم، تاب حمل امانت سوگندش را نداشت...سَرَم سرشار از کلمه اما آغوش پُر پَناهِ قلم گشوده نبود تا غرّش واجها را در ساحل امن نقطهها و ویرگولها به مأمن آرامش جملهها و غزلها بسپارم...فریادهای گوشخراش ردیف و قافیه را زیر سایهی مهربان و خردمند قلم، به گوش هَزاران و عندلیبان رهسپار فردوس نجوا ک
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: یلدا اسماعیلی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 14:22